تبليغاتX
دلنوشته هاي يك دانشجوي مشهدي

دلنوشته هاي يك دانشجوي مشهدي

سلام:

اميدوارم تو اين چند روز تعطيلي بهتون خوش گذشته باشه. من كه فقط برام گذشت اون هم با حال خماري اينترنت. راستش تو اين چند روزه تعطيلي سيل خويشاوندان از شهرهاي ديگه به مشهد سرازير شد و ما نيز به وظيفه شيرين ميزباني مشغول بوديم و در راستاي اين وظيفه خطير بنده نيز مجبور شدم تا اتاقم را وقف اين كار كنم و مدتي را در ديار غربت طبقه بالا بگذرانم. (بدرجور معتاد اينترنت و كامپيوتر شدم و خماري نيز بد دردي است. خدا نصيب گرگ بيابون نكنه)

امروز هم در راستاي تعطيلات گذشته تعطيل بودم و دانشگاه نرفتم. راستي بايد روز دانشجو را به تمام دانشجويان و رهروان راه دانش تبريك بگم كه همين الان ميگم. مباركه ؛ انشالله به پاي هم پير بشيد.

صبح كه چه عرض كنم نزديكاي ظهر بود كه يك سفر دورن شهري كوتاه تا دانشگاه فردوسي رفتم و بعدش هم نقشه داشتم تا به حجره كسب و كار يكي از دوستان سري بزنم كه تشريف نداشتند.(حالا بماند كه كجا بود و چه ميكرد)

بعضي وقتها اينقدر بيكار ميشم كه به يه چيزايي فكر ميكنم كه نبايد فكر كنم چون خطرناكه. مثلا گاهي اوقات به اين فكر ميكنم كه چرا درس ميخونم ؟؟؟ بعد ميشينم و واسه خودم فلسفه بافي ميكنم و به يك نتيجه عرفاني ميرسم و اون هم اين كه در اين دوره زمانه وظيفه هر جواني است كه پاك باشد و پاك بماند و يكي از بهترين راههاي دستيابي به چنين امري اختيار كردن زوجه است كه هم باعث به دست آوردن نيمي از دين در يك معامله انساني است و چشم بر هم زدني است و هم شايد باعث مردانگي و هدفمندي در زندگي؛ آخه هميشه ميگن پسرها تا وقتي زوجه اختيار نكرده اند به فكر آينده نيستند و دختران بالعكس و براي اينكه شخصي بتواند زير بار زندگي قامتش را راست نگهدارد به شغلي نياز دارد تا بتواند حقوق بخور و نميري را از آن بيرون بكشد و بتواند همچون حماري كه بر گرد چرخ آسياب ميگردد چرخ زندگي را بچرخاند و نهايتا لازمه به دست آوردن چنين شغلي مدركي ناقابل از نظام آموزشي اين ممكلت است و اينچنين آن سوال اوليه ام را پاسخ ميگويم و دهانم بسته ميشود.

 اتفاقا امروز وقتي زير دوش آب گرم گرمابه خستگي در ميكردم لحظه اي افكار فوق مرا در ربود و به اين فكر ميكردم كه بايد كاري كرد كارستان. ولي آخه خداييش براي آدمي مثل من كه از هر انگشتش ده هنر طلبكار است چه كاري بر مي آيد. تجربه به من نشان داده كه از كارهاي رييس و مرئوسي خوشم نمي آيد و آن روزهايي كه در حجره ها همچون اوشين و يانگوم در و ديوار حجره را ميساباندم خاطره خوشي ندارم.

چندين بار ميخواستم كه خودم به شخصه وارد عرصه حجره داري شوم كه با اقبال عمومي روبرو نشدم و همگان گفتند اين كار مستلزم تجربه است و الحق كه حق هم با آنها بود اما چه ميشه كرد كه گروه خوني من از جنس تنبلش هست و كاري ساده ميخواهم تا به صورت بهينه و با كمترين زحمت بيشترين منفعت را ببرم.

خلاصه امر اينكه بدم نمياد هر چه زودتر سر و ساماني به زندگي شخصي ام بدهم و بتوانم همچون مرد بر پاهاي مستحكم خويش تكيه كنم و زير بار زندگي قامتي همچون قيامت راست كنم.

پي نوشت: تمام گفته هاي فوق از ضمير جوگيرم نشات ميگيرد و مطمئنا در اولين طلوع آفتاب هيچ چيز به خاطرم نخواهد آمد.

موفق باشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:1  توسط فرباد  | 

شب،شب عيد غدير است خدايا چه شبي است  

    شب والاي ولايت،شب عيد علوي است

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 19:40  توسط فرباد  | 

سلام:

ديدن بعضي چيزها تو زندگي خيلي هيجان انگيزه مثلا ديدن اينكه داري از طبقه هشتم پرت ميشي پايين ولي مسلما اين موضوع فقط يك هيجان مقطعي رو بيان ميكنه اما امروز چيزي ديدم كه هيجانش خيلي باحالتر بود و اون هم چيزي نبود جز گرداني از شيوخ و آخوندان !!!

بله ، عرضم به حضورتان امروز صبح مثل هزاران روز ديگه سر در پيش انداختم و راهي دانشگاه شدم. ساعت اول هم شيرين بود و هم تلخ. تلخيش از آن بابت بود كه نمرات امتحان دهشتناك يكشنبه را اعلام كرد.(نميدانم كي وقت كرد برگه ها رو تصحيح كنه، البته برگه سفيد كه تصيحيح كردن نداره) و شيريني اش بابت خنده هاي بود كه استاد تحويلمان ميداد به گونه اي كه دندان عقلش نيز هويدا ميگشت. در ضمن از راز سر به مهري نيز آگاه شديم كه بس مايه شگفتيمان شد و آن نيز سن استادمان كه بانو بودند بود.(آخه به تو چه كه چند سالش بود؟!)

بعد از آن كلاس كذايي مطابق معمول انديشه سجود و وجود در ذهنمان ميرقصيد كه آگاه گشتيم مسجد دانشگاه در قرق عده اي ... (قيافه شان كه به دانشجو نميخورد) هست و بايد اندكي صبر پيشه كنيم؛ ما هم كرديم.

راستي امروز حسن آقا هم در دانشگاهمان سخنراني ايراد فرمودند. همان حسن آقايي را گويم كه از هر 5 كلمه اش 4 تاش با "ييسم" خاتمه پيدا ميكند. به گمانم آتش آن همه همهمه و شلوغي نيز از آرامگاه ايشان بر ميخواست. به هر حال از همه اينها كه بگذريم اندكي بعد كه كمي خلوت تر شد و دوستان مذكور راهي مراسم با شكوه ناهار گشتند من نيت قربه الي الله خودم را عملي كردم و سپس ما نيز راهي ديار غريبانه سلف شديم تا به تنهايي كباب دانشگاه را به نيش بكشيم.

امروز واحدهاي الافيم زياد بود و چند ساعتي را بدون كلاس گذراندم. روي يكي از نيمكتها نشستم و حمام آفتاب پاييزي ميگرفتم كه بسي نيز دلچسب بود. تني چند از دوستان را نيز زيارت كرديم كه مايه مباهات بود؛ يكي دو نفر را هم زير چشمي برانداز نموديم تا از دل نرود هر آنچه از ديده رود. با تمام مشقتهايش حلاوت خاصي داشت.

اما از كلاس بعدي بگويم كه عرصه جانگولر بازي بنده حقير شد تا با قلب شير اقدام به انجام حركات محيرالعقول نمايم. قضيه از اين قرار بود كه ما عين دانشجويان منضبط و متشخص نشسته بوديم و مشغول مطالعه جزوات خود بوديم كه استاد عزيزمان مشرف گرديدند و طي يك حركت باكلاسانه تصميم گرفتند از امكانات سمعي بصري كلاس استفاده كنند و دروس را از روي اسلايدهاي كامپيوتري تدريس نمايند.تا اينجاي قضيه كه مشكلي نداشت اما مشكل از جايي آغاز شد كه با پروژكتور خاموش مواجه گشتيم و بنده مامور گشتم تا مسئول مربوطه را مطلع سازم و ايشان نيز جهت روشن كردن پروژكتوري كه از سقف آويزان بود تشريف آورند. از شانس خوب بنده اتاق مسئول مربوطه بسته بود و بنده از آنجا كه عادت به شكست ندارم ول كن ماجرا نگشتم و به آموزش مراجعه كردم. در آنجا به بنده ريموت كنترلي دادند كه مربوط به پروژكتور مذكور بود. (ظاهرا مسئول مربوطه با اطلاع قبلي و سپردن امور به آموزش 2-3 ساعتي از ته وقت كاريشان زده بودند). پيروزمندانه و همچون شخصي كه فتح الفتوح انجام داده است به كلاس بازگشتم و مثل يك سرباز وظيفه شناس وارد كلاس شدم و كنترل را به سوي پروژكتور نشانه رفتم و اشعه اي بر جانش فرود آوردم اما نميدانم چرا وقتي با عدم عكس العمل از جانب آن پاره آهن آويخته از سقف روبرو شدم احساس كردم دستهايم از پاهايم درازتر گشته است. عنان كار را به دست استاد سپردم و راهي مأمن خويش گرديدم اما غافل از اينكه استاد گرامي از من نيز سريش تر تشريف داشتند و طي يك حركت ضربتي با درخواستي وقيحانه از من خواستند كه به خاطر قامت رشيدي كه خداوند عز وجل به ما عنايت نموده است مستقيما وارد عمل گردم و به صورت دستي اقدام به روشن نمودن آن پاره آهن نمايم. خلاصه صندلي كه كفايت ننمود بنابراين مجبور شدم ميز جا استادي را زير گامهاي استوارم بگذارم تا دستان توانمدنم به آن مايه دق برسد.(از اين جمله آخري ياد كارتون كارآگاه گجت افتادم). به هر تقدير اينگونه بود كه در مقابل آن همه بانوان نامحرم و آقايان سبيل در رفته مجبور به خودنمايي گشتم. اميدوارم چشمانشان زياد در هيكل و هيبت ما دو دو نزده باشد تا بلكه چيزي ببينند كه نبايد ببينند.

در ميانه كلاس هم صداي نواي ملكوتي مداح آن مجلس ظهر كه ظاهرا كماكان ادامه داشت گوشنواز جانمان گشت تا همان اندك مطالبي را كه سعي ميكرديم (تاكيد ميكنم سعي ميكرديم) بفهميم نيز از كف داده باشيم. البته درباره مداح بايد عرض كنم كه به شخصه هيچگاه متوجه نميشوم كه آيا مدح ميكنند و دست ميزنند يا مرثيه ميخوانند و بر سينه ميزنند. تشابه عجيبي دارد.

پس از كلاس در سالن با دوستان بر سر و كول يكديگر ميكوفتيم كه ناگهان طي يك حمله گاز انبري با جمع كثيري از شيوخ قد و نيم قد كه از درهاي دو سوي سالن وارد ميشدند مواجه گشتيم. از شواهد و قراين چنين برمي آمد كه راهي سالن اجتماعات بودند كه از آن پس از انها خبري در دست نيست.

باقي امور نيز طبق روال عادي خود گذشت و نيازي به نقل ندارد.

موفق باشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:36  توسط فرباد  | 

سلام:

سابقا روزهاي تكراري ام بوي ملال ميداد ولي حالا روزهاي ملال آورم بوي تكرار ميدهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:5  توسط فرباد  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 9:1  توسط فرباد  | 

سلام:

ترانه زير با نام كوه از آلبوم جديد علي لهراسبي است كه برايم بسيار دلنشين بود. گفتم بذارم تا شما هم فيض ببريد.

من اين پايين نشستم سرد و بيروح                     تو داري ميرسي به قله كوه

داري هر لحظه از من دور ميشي                        ازم دل ميكني مجبور ميشي

تا مه راهو نپوشونده نگام كن                            اگه رو قله سردت شد صدام كن

يه رنگه مرده از رنگين كمونم                             من اين پايين نميتونم بمونم

خودم گفتم كه تلخه روزگارت                            منو بيرون بريز از كوله بارت

دلم ميمرد و راه بغضو سد كرد                          بخاطر خودت دستاتو رد كرد

برو بالاتر از ايني كه هستي                             تو بغض هر دو تامونو شكستي

با چشم تر اگه تو مه بشيني                            كسي شايد شبيه من ببيني

منم اونكه تو رو داده به مهتاب                           كسي كه روتو ميپوشونه تو خواب

كسي كه واسه دنياي تو كم نيست                    ميخوام يادم بره دست خودم نيست

تا مه راهو نپوشونده نگام كن                            اگه رو قله سردت شد صدام كن

يه رنگ مرده از رنگين كمونم                              من اين پايين نميتونم بمونم

لينك دانلود با كيفيت 128 و حجم 4.3 مگابايت

لينك دانلود با كيفيت 32 و حجم 1.1 مگابايت

لينك دانلود ogg  با حجم 2.5 مگابايت

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:20  توسط فرباد  | 

سلام:

امروز چند بار ميخواستم بنويسم و حتي چند خطي رو نيز نگارش نمودم اما باز دست ودلمان به كيبورد نرفت كه نرفت ولي وقتي با درخواست مكرر دوستان مواجه شدم ديگر اين امر را وظيفه شرعي و عرفي خود دانستم تا مبادا گمان كنند كه وجود عام المنفعه ما از افاضه فيوضات دريغ مينمايد.

آخه يكي نيست بگه امير جان قربان آن قد و بالا ظريف و شكننده ات بروم مغز و تخيلات بنده مرغ كه نيست روزي يكبار تخم عنايت نمايد. همين امير خان گاهي چنان بنده را براي خالي بودن عريضه بازخواست ميكنند كه به فكر آن ميافتم تا كلمه "دلنوشته" را از سردر اين پاتوق مجازي بردارم و كلمه"زورنوشته" را جايگزين آن نمايم. حال از آن بگذريم كه همين امير خان دستشان به نوشتن نظر ناقابلي نميرود تا ما را شادان نمايد.(راستي فردا امتحان دارم)

از اين طرف نيز جناب برج حاج ابي خان را واسطه قرار داده اند تا بلكه رو حساب رودروايسي نطقمان بشكفد و گلواژه تراوش نمايد. گرچه همين برج خان نيز در معيت آن بيمار عشق چنان گرد و خاكي راه انداخته بودند كه آن سرش ناهويدا.(راستي فردا امتحان دارم)

و نيز ميدانم كه نويد و حميد و چاي سبز و حميده و ديگران نيز براي مطالب جديد بي تابي ميكنند تا پس از خواندن آن (البته احتمالا) بي ربط ترين موضوع را بيابند و در نظرات خود انعكاس دهند.(راستي فردا امتحان دارم)

و اما از هر چه بگذريم سخن روزگار خوشتر است. همين اول بگم الان كه در خدمت شما هستم شبي است كه فردايش راس ساعت 8 صبح امتحان دارم و هيچ نيز نخوانده ام. پس از اين باب ملتمس دعاهاي خيرتان هستيم و خواهيم بود.

امشب حتي قيد تماشاي مسابقه فوتبال را نيز زده ايم كه نگويند وقتش را هدر داد.

از صبح هم برايتان بگويم كه هنر بچه داري مي آموخيتم تا چراغ راه آينده مان باشد. نميدانم چه شد كه تا بچه ي مردم را در آغوش گرممان جاي داديم آژيرش روشن شد و تمام كوچه را روي سرش گذاشت. ما نيز مجبور گشتيم تن به خفت داده و انواع و اقسام شكلكها را برايش در آوريم تا بلكه مرحمتي نمايند و آرام تر ابراز وجود نمايد.(راستي فردا امتحان دارم)

در راه دانشگاه نيز دختر و پسري را ديدم كه مشغول بازپرسي بودند به نحوي كه پسرك موبايل دختر را گرفته بود و در حال كنكاش بود و به گمانم دختر نيز در اعماق افكارش مشغول سرشماري خاندان پسر بود كه البته در مقابل ديدگان من كمي خويشتن داري فرمودند و به چند كلمه از قبيل (سووووووووتت ، بوووووووووقق ، بيييييييييغغ) اكتفا نمودند. انشالله كه خدا هدايتشان كند.(راستي فردا امتحان دارم)

دانشگاه نيز به نسبت اكثر اوقات شلوغ تر و پر همهمه تر بود. بيم تمارين حل نشده نيز تا آخرين لحظه گريبانگيرمان بود كه الحمدالله به خير گذشت.(راستي فردا امتحان دارم)

كلاس كه تمام شد قصد بازگشت نموديم كه از قضا پشت سر دو بانوي ظاهرا متشخص طي طريق مينمودم كه همزمان گوشي يكي از بانوان زنگ خورد و و بانو با گفتن كلمه "ها؟" به استقبال شخص آن طرف امواج رفت، بعد نميدانم آن شخص چه گفت كه بانو فرمودند از خانواده شوهرت ياد گرفتم و متعاقبا ظاهرا طرف مقابل از محل حضور دو بانو جويا شده بودند كه آن بانو نيز فرمودند ما دم در چيزيم. (نميدانم چرا خنده شان گرفت) (راستي فردا امتحان دارم)

راستي يه خبر خيلي مهم رو يادم رفت بهتون بگم و اون اينه كه فردا امتحان دارم پس فعلا قناعت كنيد تا بعد.

پي نوشت: اميرجان،نويد جان، حميد جان، برج خان و لاو سيك خان اگر جسارتي شد ببخشيد و ببخشاييد.

موفق باشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:8  توسط فرباد  | 

سلام:

گفت: احوالت چطور است؟

گفتم اش: عالی است

مثل حال گل!

حال گل در چنگ چنگیز مغول!

«مرحوم قيصر امين پور»

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:58  توسط فرباد  | 

سلام:

وقتي گرفتار روي ناخوش دنيا شدي ، وقتي احساس كردي كه دل پر دردي داري، درد دلهات رو تو خودت نريز ، با يك نفر صحبت كن.

شايد اون يك نفر درمان باشه...

پي نوشت: تو انتخاب اون يك نفر دقت كن.

راستي يادت نره دنيا ميچرخه ، بالاخره يك روزي روي خوشش رو ميبينيم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 10:54  توسط فرباد  | 

سلام:

چند روزي است كه دستمان به نوشتن نميرود. شايد حوصله اش نيست. شايد وقتش نيست و شايد اصلا قابل بيان نيست.

اما به هر تقدير تصميم گرفتم امشب بنگارم تا بلكه نگاري بخواند و نظري دهد و دل غمديده ما شاد كند. ولي نميدانم از چه بايد گفت؟ از كم خوابي كه احساس ميكنم در چند روز اخير گريبانگيرمان شده چنانكه وقتي در اتوبوس مينشينم همچون خماران سر كوي دوست چشمانمان سنگين ميشود و فرو ميافتد و آنگاه به ناگاه تكاني ميخوريم و به خود رجعت ميكنيم و مانند مترسكاني كه چوبي در بدنشان فرو كرده اند سيخ مينشينم تا مبادا كسي خيال آن بپروراند كه مرا خواب در برگرفته است. پس پريستيژمان چه ميشود ؟؟؟

يا شايد بايد از درس و دانشگاه بگويم ...

از دروسي كه هر چه بيشتر ميگذرد كمتر ميفهميم كه چه بود و چه شد. از استاداني كه هفت شهر دروس را گز ميكنند و ما هنوز اندر ته كوچه بن بستي گير كرده ايم. از امتحانات ميان ترمي كه از دور كه چه عرض كنم از پس اين هفته برايمان خط و نشان ميكشند و ما نيز توجهي بدانها نميكنيم كه از قديم گفته اند جواب ابلهان خاموشيست.

از آب و هوا بگويم كه چهار فصل را در يك روز برايمان به رخ ميكشد. گاهي چنان سرد ميشود كه خون درون رگهايمان قنديل ميبندد و گاهي چنان لايت و دلچسب ميشود كه ماه بهشتي تولدمان را تداعي ميكند.

گاهي محيط دانشگاه را مه فرا ميگيرد و گاهي بوي غذاي سوخته سلف.

و مهمتر از همه از كمر بايد گفت كه ما را خفت كرده و زمينگيرمان نموده است. نميدانم كدام از خدا بيخبري چنين نفريني در حقمان كرده است كه ول كن ماجرا نيست. اگر اهل حركات موزون بوديم شايد با اندك تحركي آنچه در كمرمان گير كرده بود را ميرهانيديم اما چه كنيم كه دست ما كوتاه و خرما بر نخيل.

آخ كمرممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم .....

ديگه بسه

موفق باشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:43  توسط فرباد  | 

سلام:

خوب ديگه يواش يواش قسمت نظرات اين وبلاگ داشت به جنجال كشيده ميشد و دستهاي پنهان استكبار در پي آن بودند كه جوانان برومند اين مرز و بوم را به جان يكديگر بيندازند تا بلكه بتوانند با استفاده از شرايط پيچيده به چارچوب اين وبلاگ مقدس ضربه بزنند.

به همين دليل تمام نظراتي كه جنبه توهين و اغتشاش طلبي داشت ويرايش يا حذف شد.

اميد است از اين پس بتوانيم در كنار يكديگر و با رفق و دوستي وبلاگ سرسبزي داشته باشيم.

موفق باشيد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:42  توسط فرباد 

سلام:

اصلا دوست ندارم چشمام رو ببندم و به اين فكر كنم كه دارم با چشمان باز تصميم ميگيرم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:20  توسط فرباد  | 

سلام:

هوا بس ناجوانمردانه سرد است هاييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

چنان سوزي ميزند كه مغزم استخوانم را ميسوزاند ...

صبح علي الطلوع (همان ساعت 10 خودمان) پدر گرامي ما را كشان كشان با خود برد تا وسيله اي كه به عاريه در منزل داشتيم و از قضا تير غيب نوش كرده بود را به تعميرگاه ببريم.

گفتم تير غيب ؛ يادم افتاد كه همين دو روز پيش (البته به گمانم) بر روي تخت سلطنتمان لميده بودم كه شيطان گولمان زد و اندكي به صورت ناموزون جا به جا شدم كه چشمتان روز بد نبيند چنان تير غيبي بر پهلويمان نشست كه تا كنون آب خوش از ماهيچه زير دنده سوم خلفاني مان نگذشته است.

بگذريم ...

امروز تنها يك كلاس داشتم كه آن هم به خير و نيكي گذرانديم. استاد بيچاره آخر كلاس قصد داشت قسمت ديگري نيز تدريس كند كه ما هم با كمال پر رويي برايش ناز ميكرديم و بالاخره نيز پيروز شديم.

بر خلاف قبل از آغاز كلاس كه دوستان ناياب شده بودند بعد از كلاس موفق به زيارت تعدادي بيشتري از آن نازنيان گشتيم كه بسي مايه سرورمان گشت. البته از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان در اين ايام اخير شوق ديدار دوستان و ياران كمي بيشتر از حد كلاسهايمان ما را پايبند دانشگاه نموده است كه انشالله تعالي سعي در رفع آن تا حد معقول داريم.

در راه بازگشت نيز كه قربانش بروم آن پير مرد ساده دل همسفر ما خطوط اتوبوسراني شهري را با اتوبوسهاي كربلا اشتباه گرفته بود و تا توانست ما را به توفيق اجباري صلوات بر ائمه و معصومين نائل فرمود. خدا اجرش دهد...

اينك نيز در كانون گرم خانواده جا خوش كرده ام تا فردا با تمام خوبي ها و بدي هايش از راه برسد.(غلط كرده بد باشه ، مگه من ميذارم؟!)

موفق باشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:30  توسط فرباد  | 

سلام:

وقتي منطق احساس ايجاد ميكند و احساس منطق خود را دارد چه فرقي ميكنه كه منطقي تصميم بگيريم يا احساسي ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:52  توسط فرباد  | 

سلام:

آن روزها من به استقبال باران ميرفم ...

اين روزها باران در نگاهم تو را بدرقه ميكند ...

بايد شست

بايد جور ديگر ديد

بايد ...

بايد ...

بايد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:56  توسط فرباد  |